داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
روستای گالیوا - ۲۲ کیلومتری مسکو - دهم آگوست ۱۹۳۹. با صدای شکسته شدن چیزی از خواب بیدار شد؛ پرندهای به شیشه خورده و آن را شکانده بود. پرنده را به دست گرفت، بالهایش زخمی شده بود. انگار از دست شاهینی فرار کرده بود. در فکر پیدا کردن چیزی برای بستن بالهایش بود؛ اما هنوز احساس خستگی میکرد. به سحرخیزی عادت داشت، چون محیط تحصیل و پرمشغله دانشجویی، این نوع زندگی را از او میطلبید. بعد از اتمام تحصیل و بازگشت به آغوش گرم خانواده، میخواست به روال سابق برگشته خستگی سه سال دوری از خانواده را قدری بیشتر از تن به در کند و دیرتر از خواب بیدار شود.