داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«بیتا» دختر جوان و زیبایی است که در روز برفی و طوفانی، برای دیدن مادر بیمارش به بیمارستانی در تهران میرود. او سوار مینیبوسی میشود که دانشجویانی به اتفاق استاد خود در آن گرفتار برف و طوفان شدهاند. بیتا در مینیبوس مورد لطف دانشجویی به نام «پیمان» قرار میگیرد. در پی تماسی خبر فوت مادر بیتا به پیمان و دوستانش داده میشود و بیتا که بیصبرانه منتظر دیدن مادر است بعد از رسیدن به تهران با فاجعة مرگ او و تنهایی خود مواجه میشود، پیمان بعد از مدتی از او دعوت میکند تا در شرکت پدرش مشغول به کار شود. بیتا در مدت کوتاهی اطمینان رئیس را بدست میآورد و در این مدت در پی مهربانیهای پیمان دلبستة وی میگردد، امّا پیمان با فرد دیگری نامزد میکند و بیتا بار دیگر امید خود را از دست میدهد. بعد از مدتی، شرکت، درگیر چالشهایی میشود و بیتا که از ماجراهای پنهانی مطلع است، مورد سوء قصد قرار میگیرد.