داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
"پدرام" پسر بازیگوشی است که قدر آب را نمیداند و آن را بیهیچ دلیلی هدر میدهد. او روزی همراه خانوادهاش برای گردش به منطقهای که سالهای پیش، سرسبز و زیبا بوده میرود. اما آنها متوجه میشوند که به دلیل کمبود آب و بارندگی، منطقۀ مورد نظرشان، به زمینی خشک و بیآب و علف تبدیل شده است. پدرام بر سرچشمۀ خشکشدۀ آنجا با ابری آشنا میشود که او را به آسمان و نزد ملکۀ ابرها میبرد. پسرک، پس از ملاقات با ملکۀ ابرها و گوش کردن به صحبتهای او، متوجه اشتباهش شده و درمییابد که هدر دادن آب، کار نادرستی است. ملکه به او میگوید: به علت همین بیتوجهیهای انسانها، ابرها از زمین قهر کردهاند و دیگر حاضر به باریدن نیستند. پدرام قول میدهد که دیگر آب را هدر نداده و از این کار جلوگیری کند. پس از آن ابر سفید، پسرک را به زمین بازگردانده و پدرام که به قولش وفادار است، از همان شب در مصرف آب صرفهجویی میکند.