داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
مجموعهی حاضر مشتمل بر پانزده داستان کوتاه تحت این عناوین است. بیپناه، بامداد، سیاه، باران طلا، آخرین پگاه، هزار گل، رخ فروز، وداع با عشق، باشلق، کفایت، لالهی سوخته و سامان. برای نمونه "رخ افروز" که از زبان اول شخص بازگو شده حکایت پیرزنی 84 ساله است که از پدر و مادری متولد شد که عاشق یکدیگر بودند. و در سنین کودکی قالیبافی را آموخت و وقتی 15 ساله بود ازدواج کرد و یکسال بعد پسری به دنیا آورد، اما شوهرش با او ناسازگاری را شروع کرد، آنها بعد از مدتی از یکدیگر جدا شدند و شوهرش، پسرشان را که "سهراب" نام داشت از او گرفت. بعد از آن رخفروز از راه قالیبافی امرارمعاش میکرد. او چندین بار دیگر ازدواج کرد و بچهدار شد اما هیچیک از ازدواجهای او موفق نبود. او بچههایش را با مشکلات بسیار و کار شبانهروزی بزرگ کرد و برای بهبود وضع زندگیاش به خرمشهر رفت. در آنجا خانهای با کمک پسرانش که حالا کار میکردند خرید اما با جنگ ایران و عراق دوباره خانهاش را از دست داد و مجبور شد به همراه فرزندانش به آباده برود. پسرهایش همگی ازدواج کردند و رخافروز تنها ماند. اکنون نزد بیوهزنی که برای پرستاری و نگهداری از او از پسرانش پول میگیرد زندگی میکند و در سن 84 سالگی در حالی که 5 فرزند و 20 نوه و نتیجه دارد احساس تنهایی و بیکسی میکند و تنها آرزویش مرگ است.