داستانهای تخیلی داستانهای تربیتی
داستانهای تخیلی داستانهای تربیتی
"گلی" از خوردن دارو و زدن آمپول امتناع میکرد و هربار که بیمار میشد، مادرش باید با زحمت بسیار داروهایش را به او میداد. یک روز که گلی بیمار شده بود، به همراه مادر به درمانگاه رفت و دکتر به او مقداری دارو داد. وقتی به خانه بازگشتند گلی حاضر نبود داروهایش را بخورد. تا این که با اصرار مادر سرانجام داروهایش را خورد، سپس به خواب رفت و خواب بسیار عجیبی دید. او در خواب قرص و شربت و آمپول را دید و با آنها حرف زد. این خواب باعث شد تا گلی به مفید بودن آنها برای سلامتاش پی ببرد.