داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
"دلشاد خاتون" پس از مرگ همسرش ـ ابوسعید بهادرخان ـ با ثروتی که داشت به کار رسیدگی به امور کودکان یتیم سرگرم میشود. روزی جوانی به نزد او میرود تا مشکلاش را حل کند؛ ولی در یک نظر، شیفتۀ او میشود. جوان بارها نزد دلشاد میرود و از او قلمی به یادگار میگیرد. تا این که روزی متوجۀ غیبت دلشاد خاتون و رفتن او به قلعۀ دلشاد میشود. او برای رفتن نزد معشوق خود باید از هفتخان ـ وسوسه، هیجان و جنون، شهرت، طمع، خودبزرگبینی، دیگر آزاری و خودآزاری ـ بگذرد و خود را منزه بدارد. او با علم به این موضوع به راه میافتد و سفری دشوار را آغاز میکند.