داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
نگین به همراه پدر و برادرش امید، که به تازگی به لندن رفته است، در بیروت زندگی میکند. مادر فوت کرده و نگین تنهایی پدر را پر میکند و قابل احترام است. سامان پسردایی نگین عاشق اوست. او در حادثهای دوبار با فردی به نام بهراد تصادف میکند و آن دو مجذوب هم میشوند و از هم جدا میگردند و نگین آرزو دارد که دوباره او را ببیند. در روز تولد پدر، آقای محبی از دوستان پدر در جشن شرکت میکند، اما بیرون در خانه ایستاده تا کمی سر و صدا کم شود. نگین برای آوردن او میرود که ناگهان متوجه میشود که آقای محبی همان بهراد است.