کلاغها - داستان داستانهای آموزنده
کلاغها - داستان داستانهای آموزنده
کلاغ کوچولو یک غصة بزرگ داشت و آن این بود که دوست نداشت کلاغ باشد. او دلش میخواست یک پرندة قشنگ و رنگی باشد. به خاطر همین خیلی غصه میخورد. یک روز که کلاغ کوچولو پرواز کرده بود تا در آسمان گشتی بزند، ناگهان از بالا پسربچهای را در یک چاله دید. کلاغ کوچولو به سمت پسرک رفت و فهمید که او بدون اجازة مادرش از خانه بیرون آمده و حالا در چاله افتاده و نمیتواند بیرون بیاید. کلاغ کوچولو بلافاصله به حیاط خانة پسرک رفت و آنقدر قارقار کرد تا همة اهل خانه به دنبال او تا چاله آمدندو پسرک را نجات دادند. از آن روز به بعد کلاغ کوچولو دیگر نمیخواست پرندة قشنگی باشد و خدا را به خاطر کلاغ بودنش شکر کرد. این داستان آموزنده برای کودکان گروه سنی «ب» تهیه شده است.