داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
راوی نیمهشب با صدای روباهی که هرچند یک بار زوزه میکشیده از خواب بیدار میشود، و به مشاهدۀ روباه میپردازد که روی برفها ایستاده بود. فردای آن روز راوی باگفتن این ماجرا، حرفهای متفاوتی را از دوستانش میشنود. یکی از دوستان به او میگوید: کاش صدای سگ درمیآوردی، اینطوری میترسید و فرار میکرد. دیگری میگوید: اگر چراغقوۀ بزرگی داشتی و در چشمش میانداختی میتوانستی روباه را زنده بگیری. و سومین دوستش میگوید: باید تفنگ برمیداشتی و شکارش میکردی زیرا دم و پوست روباه خیلی گران است. اما راوی با شنیدن این سخنان با خود میگوید: «دلم میخواست روباه سرش را بالا میگرفت و مرا میدید که از پشت پنجره نگاهش میکنم و از دیدنش چقدر خوشحال هستم. فقط همین». در مجموعۀ حاضر داستانهای کوتاهی از نگارنده با مضمون طنز نگاشته شده است. داستان یاد شده تحت عنوان «دستزدن ممنوع» یکی از داستانهای کتاب است. از دیگر داستانهای کتاب میتوان گناهکار، آن زن، پشت پنجره، پیرمرد، بغل بغل ستاره، و کاکتوس را نام برد.