داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«سیاوش»، پزشک جوانی بود که با موفقیتهای خود توانسته بود در بهترین بیمارستان شهر کار کند. اما او با مرگ هر بیمار، شبها کابوس میدید. «میترا»، دختری بود که سیاوش به او علاقه داشت، او پیشنهاد ازدواج سیاوش را قبول نکرده بود. یکبار سیاوش به دیدن او رفت تا دربارة کابوسهایش با او صحبت کند و میترا به او گفت که باید با خود خلوت کند و به مسافرت برود. بعد ازمدتی او به یک شهر ساحلی رفت و در یک درمانگاه مشغول به کار شد. در آنجا با پسری به نام «پاپیک» آشنا شد و اتفاقات جدیدی برایش رخ داد.