داستانهای حیوانات سمورهای آبی - داستان
داستانهای حیوانات سمورهای آبی - داستان
آب رودخانه کم شده و سمور آبی مجبور بود برای یافتن ماهی و غذا به آبگیر پایین رودخانه برود. اما همیشه یا گرسنه میماند و یا سگها و آدمها دنبالش میکردند. در گذشته از پدر و مادرش آموخته بود که چگونه با دندانهای تیزش درختان را قطع کند و در رودخانه سد بسازد. اما رودخانة پایین جنگل بسیار بزرگ بود و ساختن سد به زمان زیادی احتیاج داشت. اما سمور آبی ماهها تلاش کرد و در حالی که حیوانات جنگل او را مسخره میکردند امیدش را از دست نداد تا این که سد ساخته شد. حالا دیگر او هم خانه داشت و هم غذاهای بسیار، او حتی از حیواناتی که او را به مسخره میگرفتند دعوت کرد تا به خانهاش بیایند و از آب سد استفاده کنند.