داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«فرنگیس»، سبویی در دست در راه بود که دو سوار تفنگدار راه را به روی او بسته و او را ربودند. با داد و فریاد فرنگیس، مادرش به کوچه آمد و برای نجات وی با آن دو سوار درگیر شد. یکی از سواران با شلیک گلولهای او را از پای درآورد و فرنگیس را به عنوان هدیهای نزد صمصامخان برد. پدر فرنگیس به خانۀ ابراهیم رفت و ماجرا را برای او بازگو کرد. ابراهیم، تفنگ به دست به سرای صمصامخان رفت و پس از نجات فرنگیس در درگیری با صمصام او را کشته و خود نیز کشته شد. در مراسم عزاداری صمصامخان، مادر وی از پسر دیگرش، ضرغام، خواست که طایفۀ ابراهیم را یک به یک بکشد و جوی خون راه بیاندازد. سواران صمصام، گروهگروه، مست و لایعقل به پشت در خانۀ ابراهیم میرفتند، فحش میدادند و سنگ پرتاب میکردند. تا روزی که «آسیه» ـ نامزد ابراهیم ـ و برخی اقوام وی خبر را شنیده و از صحرا به دیدار خانواده آمدند. شیون آنها و تعصب سواران صمصام ماجراهایی را به وجود آورد که مسیر زندگی بسیاری را تغییر داد.