داستانهای کودکان (انگلیسی)
داستانهای کودکان (انگلیسی)
«رناتا ولفمن» هميشه فقط يكجور لباس ميپوشيد، رناتا دوستي نداشت و فكر ميكرد دوست يعني دردسر، و ترجيح ميداد توي خانه تنهايي براي خودش خوش بگذراند و كشف و اختراع كند. همه چيز خوب پيش ميرفت تا اينكه پسر همسايه از دست برادرش فرار ميكند و به خانه رناتا ميآيد و رناتا تصميم ميگيرد با او رابطه دوستي برقرار كند و ...