داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
شاید حرکت دادن انگشت اشاره بر روی شیشه بخار گرفته پنجره، تنها کاری بود که میتوانست عصبانیت را لحظهای از او دور کند. زمان مهمی برای تصمیمگیری بود. ولی او ترجیح داد که پس از اتمام زمان تنفسی که بعد از جلسه چند ساعته داده شده بود، به جلسه باز نگردد و همه را منتظر بگذارد. حال، او بود و بوم نقاشی. فقط کافی بود به قلبش سرک بکشد تا قشنگترین طرح ممکن را نقاشی کند. ولی آن روزها چیزی به غیر از فیلیپ در قلب او نبود. از شروع به کشیدن یک قلب ساده کرد.