داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
این کتاب مصور و رنگی، حکایت شبنمی است که سعی میکند با دیگران دوست شود. اما کسی حاضر نمیشود باب دوستی با وی را بگشاید و هرکس به نوعی از این کار سرباز میزند. برای نمونه: آسمان، کوچکی شبنم را بهانه میکند و زنبور عسل، مشغلهی فراوان را. تا این که شبنم از خورشید درخواست دوستی کرده و او نیز میپذیرد. در پایان داستان میخوانیم: "و گفت: معلوم است که با تو دوست میشوم. خودت را برای این دوستی آماده کن. آن وقت نورش را به شبنم تاباند. آنوقت عکس خورشید در شبنم افتاد. آن وقت نور خورشید در شبنم پخش شد. شبنم زیبا شد، مثل یک قطعهی الماس، مثل یک ستارهی درخشان دور، مثل یک خورشید کوچک پرنور".