داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
من آزادم وقتی تو هستی. حتی وقتی نفسهایت را در این اتاق حا میگذاری و میروی. وقتی عطرت میماند روی بالشم و شبها از کابوس آن شب برفی نجاتم میدهد... من از وقتی تو را داخل این اتاقک دلگیر و چرک دیدم، احساس رهایی میکنم، مو حنایی... گرمای عطر او در استخوانش حل شد و خودش را در مرزهای امن پیراهنش گم کرد. امیر مهدی نجوا کرد: برای آدمی که داخل قفس هست، هیچ چیزی باارزشتر از آزادی نیست. تو... آزادی من هستی...