یحیی، پیامبر
یحیی، پیامبر
خداوند، در روزگار پیری "زکریا"، پسری پاکیزه به نام "یحیی" را به او عنایت کرد. رحمت و لطف خدا به یحیی به حدی بود که وقتی خدا را صدا میزد، خداوند بیدرنگ میفرمود: "بله ای یحیی!" و از پارسایان برجسته بود و از کودکی عقل سرشار داشت و عاشق عبادت بود. بسیار از خدا میترسید و به همین دلیل هرگاه پدرش میخواست امت را موعظه کند به اطراف نگاه میکرد و اگر یحیی را در میان جمعیت میدید از بهشت و دوزخ سخنی نمیگفت. روزی خبر رسید که "هیرودیس"، حاکم فلسطین، عاشق "هیرودیا، دختر برادر خود شده و قصد ازدواج با وی را دارد. یحیی با صراحت اعلام کرد که این ازدواج برخلاف دستورات تورات و حرام است. همین مساله دشمنی حکومت با وی را سبب شد و سرانجام حاکم، به خواست هیرودیا، دستور دستگیری وی را صادر کرد. در مجلس شاه، سر از بدنش جدا کردند. اما قطرههای خونش که به زمین ریخت تا مدتها میجوشید و به هیچ راهی آرام نمیگرفت. در زمان حملۀ "بخت النصر"، وی برای از جوشش انداختن این خون، تمام مردم شهر را در آن مکان گردن زد و پس از مرگ آخرین نفر، خون از جوشش بازایستاد. "ارمیا"، یکی از پیامبران بنیاسرائیل، در این باره گفت به علت بدیها و ظلمی که مردم دیدند و در مقابل آن قیام نکردند، چنین اتفاقی افتاد.