داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
«بهزاد بزرگمهر» پس از به پایان رساندن نامهاش، در تاریکی شبه به سوی قبر معشوقش، مونا، شتافته و به صحبت با وی میپردازد. او ساعتها کنار مونا، به درد ودل و راز و نیاز، از بازگشتش از سفرخارج، که برای تحصیل رفته بود، میگوید و از قول و قرارهایشان، یادآوری آخرین دیدار و مهمانی خداحافظی و انتظار و انتظار... بیخبر از این که مردی بارانیپوش، در تاریکی او را زیر نظر گرفته و نگرانش است. پس از آن که بهزاد تصمیم به بازگشت می گیرد. مرد به سنگ قبر نزدیک شده، نامه را بر میدارد و همان راه را در پیش گرفته، وارد کلینیک رواندرمانی دکتر بزرگمهر میشود. دکتر، یا همان مرد سیاهپوش، پس از آن که از بازگشت برادر خویش اطمینان حاصل میکند. وارد دفتر شده، نامهی آخر را نیز لای پوشهای با صدها نامهی زرد و چرک گذاشته و شب را با دلتنگی سپری میکند. این کتاب علاوه بر داستان «گوشوارههای تلخ» در بردارنده 6 داستان کوتاه دیگر با عنوان مهتاب، نود میلیارد و نوزده؛ روز آخر؛ پنجمی؛ برف؛ و باران است.