داستانهای حیوانات
داستانهای حیوانات
یک شب موش صحرایی برای دیدن چراغ های رنگارنگ خانه ها از سوراخش بیرون آمد که خفاش را دید. موش بر پشت خفاش نشست و خفاش به طرف شهر پرواز کرد. آنها از کنار پنجره ی خانه ای گذشتند. تلویزیون برنامه ی طبیعت زیبا را پخش می کرد. خفاش که تا آن وقت رنگ های زیبای روز را ندیده بود، تصمیم گرفت روز را ببیند. خورشید که بالا آمد، خفاش و موش به پرواز درآمدند و از طبیعت لذت بردند. ناگهان خفاش دچار سردرد شدیدی شد و در برکه سقوط کرد. موش صحرایی به کمک قورباغه خفاش را از برکه درآورد. آنها فهمیدند که نور خورشید برای خفاش ضرر دارد و از آن به بعد زیر نور مهتاب به گردش می رفتند. این داستان در کتابچه ای جیبی و به همراه تصاویری رنگی برای کودکان تهیه شده است.