داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
سرمای پاییز امسال، عجیب بوی زمستان می داد... آخر شب بعد از رفتن مهمونا و تمام شدن مراسم، من موندم و یک دنیا خستگی و دل شکستگی... زهر و نیش کنایه هاشون بدجوری آزارم میداد، وجودم پر شده بود از غم و غصه! با اینکه جواب سوالای معنیدارشونو داده بودم، اما می دونم که قانع نشدن و تو ذهنشون هزارتا داستان ساخته بودن...