داستانهای اجتماعی
داستانهای اجتماعی
هر روز با صدای زنگ ساعت مادرم بیدار میشدم و نماز خواندن او را با نگاه دنبال میکردم. خیلی دوست داشتم با او نماز بخوانم، اما خجالت میکشیدم، تا این که یک روز صبح پشت سرش ایستادم و تمام حرکاتش را تکرار کردم، بعد از نماز مادر گفت که باید وضو میگرفتم، خیلی خجالت کشیدم. وقتی دوباره خوابیدم در خواب یک مرد نورانی را دیدم که مرا به برکهای برد و تمامی مراحل وضو گرفتن را به من آموخت. وقتی بیدار شدم ظهر بود، وضو گرفتم و همراه مادرم نماز ظهر را خواندم. این داستان آموزنده و مذهبی برای کودکان گروه سنی «ب» تهیه شده است.