داستانهای اجتماعی
داستانهای اجتماعی
«کوچولو» میخواست بازی کند اما شب شده بود و باید میخوابید، اما خوابش نمیآمد. و دلش میخواست با اسباببازیهایش بازی کند. وقتی به سراغ هرکدام از آنها رفت دید که همه خوابیدهاند. مثل خرس، اسباببازیهای دیگر و.... همچنین ماه نیز چشمانش را بست و رفت پشت ابر. کوچولو غمگین شد و فریاد زد: «ماه مهربان! با من قهر نکن قول میدهم که شبها زود بخوابم. «کوچولو ناگهان چشمهایش را باز کرد و دید که ماه اتاقش را روشن کرده است و اسباببازیهایش هم توی قفسه هستند و دارند لبخند میزنند. داستان حاضر برای برای گروه سنی «الف» و «ب» تهیه شده است.