داستانهای تربیتی داستانهای حیوانات
داستانهای تربیتی داستانهای حیوانات
شیر بزرگی زیر درختی خوابیده بود که ناگهان یک موش کوچک روی او افتاد. شیر با عصبانیت از خواب بیدار شد و خواست موش را بخورد. موش به او گفت که این کارش عمدی نبوده و به شیر التماس کرد تا او را نخورد، سپس گفت ممکن است یک روز بتواند به شیر کمک کند. شیر از این حرف موش به خنده افتاد که چهطور موش به این کوچکی میتواند به او کمک کند، با این حال او را بخشید و رها کرد. اما مدتی بعد شیر به دردسر بزرگی افتاد و موش کوچک به کمکش آمد. این داستان از مجموعة «داستانهای آموزنده از زندگی حیوانات» به دو زبان فارسی و انگلیسی به چاپ رسیده است.