داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
چشمانم به عقربههای ساعت خیره مانده بود و نگرانی بیش از حد، اجازه سوگواری نمیداد. روی کاناپه نشسته بودم و به اندوهی که بر سرم هوار شده بود، فکر میکردم . ناصر سند کاناپه را به نام خودش زده بود و رنگش بر اثر این مالکیت، تیرهتر شده بود. اما ماهیت مصیبت طوری نیست که وقتی یکبار گرفتار شویی، در باقی دفعات مصون باشی. هر بار با شکل و شمایل تازهای هجوم میآورد و درست زمانی که گمان میکنی قوی شدهای، بیش از همیشه در هم میکوبدت.