داستانهای فارسی - مجموعهها داستانهای آموزنده
داستانهای فارسی - مجموعهها داستانهای آموزنده
مرد روستایی، همراه همسرش، دو فرزندش در روستای کوچکی زندگی میکردند. مرد روستایی هم صبح که از خواب بیدار میشد و نمازش را میخواند، توشهی صبحانه و نهار را بر میداشت و به سمت باغ کشاورزی خودش میرفت. مرد راه را طی میکرد تا برسد به باغ و از صبح که وارد زمین کشاورزی میشد کارش شده بود که فقط به درگاه خدا شکرگزاری کند و خدای مهربان را سپاس و ستایش بگوید. زن هم مثل همسرش به تک تک درختان سر میزد و حتی درختان را میبوسید و به همسرش میگفت که من احساس میکنم اینجا عطر خداوند را دارد و همه چیز اینجا به آدم عشق میورزند. مرد در جواب همسرش گفت که همین طور است، وقتی کار انسان از صبح با خدا باشد، همیشه نتیجه اخلاق و رفتار و کارهای خوب انسان را به خودمان بر میگرداند.