داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
دیلا؛ مثل همیشه روی تپه سفت و سخت، نشستم. به آینده نامعلوم و ترسناکم فکر میکردم. آیندهای که تنها یک فرد تونسته بود تحتالشعاع قرارش بده! اما مگر آیندهای هم داشتم؟ می دونستم با وجود اون، یک روز خوش ندارم، پس آیندهای در کار نبود. هه، دیلا مگه تو از دست اون یارو یه روز خوش هم داشتی که به فکر آیندهای که داره خراب می شه هستی؟ دلت خوشهها، باعث بی آبروییت و مدرسه شد! حالا هم میخواست به زور شوهرت بده! اونم به چه کسی؟ کسی که اصلاً نمیشناختمش!