داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
موقعی که هوا کم کم داشت روشن میشد، بازرگانی؛ بالای دیواری که دور شهر کشیده بود، مرد تنومندی را دید که صندوق بزرگی را به طناب بسته و از دیوار پایین میفرستاد. همین که صندوق به روی زمین رسید، طناب را هم رها کرد و رفت. مرد تاجر با خودش گفت: آن شخص، حتماً دزد بود و شک ندارم صندوقی که به بیرون از شهر فرستاد، از پول یا طلا و جواهر است و آن را این جا انداخت تا همدستانش بیایند و ببرند یا بعد از باز شدن دروازه، خودش بیاید و آنها رو ببرد؛ اما من آرزوی صندوق را به دل دزدها میگذارم و اجازه نمیدهم به این راحتی ثروت و دارایی دیگران را غارت کنند و...