داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
درمانگی و عجز را در نگاه او که در زباله و خاکروبههای پوچ و بی ارزش شهر تقلا میکرد دیدم. در تکههای پوچ و ناچیز پیچ و تاب میخورد و با دیدن بطری پلاستیکی و خالی، گوشه چشمش لبخند میزد. سطل آشغالهایی که برای دیگران حال به هم زن است، برای او وجد آور بود. برای او تکان دهنده و دردناکتر از آن نگاه سرد و دلمرده عابرانی است که در آشفتگی این شهر خود را در بیتفاوتی جا گذاشتهاند. چرا وقتی به زهیر میرسیدند که تا از کمر از لبه سطل زباله آویزان شده تندتر قدم بر میداشتند. اقبال و بخت او در زبالهها خوابیده بود؛ نگاهی از سر تا پا به خود انداخت لباس آستین کوتاهی که برایش چند سایز بزرگتر بود و عمه فریبا دلش نمیآمد آن را دور بیندازد.