داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
"کامران" در راهروی بیمارستان قدم میزد و منتظر به دنیا آمدن فرزندش بود، در همین حال ناخواسته با مردی برخورد کرد و این برخورد مقدمات آشنایی و دوستی آن دو را فراهم ساخت. به طور اتفاقی، آن مرد ـ پارسا ـ نیز منتظر تولد فرزندش بود؛ ولی متاسفانه فرزند و همسرش در اتاق عمل از دنیا رفتند. پارسا دچار مشکل روحی شدیدی شده و مدتی از خانه بیرون نمیآمد. کامران برای تسلی دادن به او، مرتب به او سرمیزد و با او صحبت میکرد. پارسا ماجرای عشق و علاقهاش به "شیدا" و تمام سختیهایی را که برای رسیدن به او متحمل شده بود، برای کامران بازگو کرد و به این ترتیب دوستی آنان محکمتر شد. تا این که روزی کامران به جرم قتل عمد بازداشت شد و او چارهای نداشت جز این که با پارسا، که در ادارۀ آگاهی کار میکرد، تماس بگیرد.