داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
با هم به راه افتادند و گوشه میدان سوار درشکه شدند. دختر با موبایلش فیلم میگرفت. پسر نگاهی به چهره شاد دختر انداخت و بعد به اطراف میدان نگاه کرد؛ و آخر سرش را بالا آورد و بالای دیوارها را نگاه کرد. مدتها بود این صحنه را نگاه نکرده بود. آسمان بالای میدان آبی آبی بود. انگار یک سقف بلند آبی روی میدان ساخته بودند. تمام زیبایی میدان به این آسمانش بود. احساس عجیبی داشت. چند تکه ابر سفید مثل تکهای پنبه نزدیک خورشید ایستاده بودند. باد خنکی وزید و پسر از روی کیف چشمهایش را بست و هوا را با بینی تو کشید. صدای دختر توی گوشش پیچید: من عاشق گنبدهای فیروزهای اصفهانم. راستی، اینجا انگشتر فیروزه هم پیدا می شه؟