داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
موضوع کتاب حاضر، داستانی اجتماعی است. «اسکندر» یکی از آموزگاران با اخلاقِ منطقه است که در زلزله همسر و دو فرزندش را از دست داده است. مسئولان آموزش و پرورش او را به زادگاهش در تهران منتقل میکنند. روزی «اسکندر» بعد از بهبود نسبی، با دوست قدیمی خود «پرویز» برخورد میکند و سپس با خواهر زن وی «بیتا» که در تصادف شوهر خود را از دست داده، ازدواج میکند. پس از چندی، آنها صاحب دختری به نام «نرگس» میشوند و «پرویز» نیز صاحب نوهای به نام «شاهپور» میشود. طی گذشت سالها و بعد از ماجراهای بسیار، «نرگس» و «شاهپور» با هم ازدواج میکنند و صاحب دختری به نام «سانتانا» میشوند. «سانتانا» در جوانی به انگلستان میرود و در حالی که پدر و مادر در ایران مؤسسة خیریهای به نام «سانتانا» را اداره میکنند. «سانتانا» در انگلستان با »مک» که در رشتة مهندسی راه و ساختمان مشغول به تحصیل است، ازدواج میکند و علیرغم تفاوتهای بسیار، زندگی خوبی را با وی آغاز میکند.