داستانهای حیوانات
داستانهای حیوانات
موشی خانم گفت: «امروز من سرما خوردهام. تو باید تنها از لانه بیرون بروی و غذا بیاوری.» موشموشک به طرف انبار غذا رفت. اما جلو در انبار یک حیوان دراز کشیده بود. موش موشک یواشیواش جلو رفت. اما ترسید و فرار کرد. موشموشک پرید توی بغل او و نفسنفسزنان گفت: «مادر مادر... جلو در انبار یک حیوان خوابیده است که سر گرد، گوشهای سهگوش و سبیلهای دراز، مثل یک خط راست دارد». مادر او را بوسید و گفت: «چه خوب شکلها را یادگرفتی؟ پسرم! اسم آن حیوان گربه است. دفعة بعد راه رد شدن از کنار گربه را یادت میدهم». کتاب حاضر از «مجموعة کتابهای انگشتی» است که برای گروه «الف و ب» تهیه و تدوین شده است.