داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
"ماریا" پدر و مادرش را از دست داده بود و در مزرعه مرد کشاورزی کار میکرد. یک روز که او گوسفندها را به چرا برده بود شیری را دید که خاری در پنجهاش فرو رفته و نمیتواند حرکت کند. او خار را از پای شیر درآورد و آن را با روسری خود بست. فردای آن روز که گاوها را به چرا برده بود بازهم آن شیر را دید و او را تعقیب کرد و با کمال تعجب دید که او به شکل پسری جوان درآمد. پسر به او گفت که من را جادوگری طلسم کرده و روزها به شکل شیر درمیآیم. ماریا از او پرسید که این طلسم چگونه میشکند؟ شاهزاده گفت: باید با کمک دختری که در آن طرف جنگل است شال زردی ببافی. ماریا هم رفت و با کمک آن دختر شال زردی بافت و آن را به جادوگر نشان داد. جادوگر با دیدن شال همان دم از بین رفت و طلسم شاهزاده شکسته شد و آن دو با هم ازدواج کردند.