داستانهای تربیتی داستانهای حیوانات روباهها - داستان
داستانهای تربیتی داستانهای حیوانات روباهها - داستان
قرار بود شب در دهکده روباهها جشنی برگزار شود. همه مشغول کاری بودند و خود را برای شب آماده میکردند. در گوشه میدان بچه روباه بازیگوشی بود که همه را اذیت میکرد؛ بر سر پیرمرد بیچارهای آب ریخت و او را خیس کرد بعد هم رفت و روی کیکی که آماده تزیین بود خرابکاری کرد. ناگهان مادرش آمد و او پا به فرار گذاشت، اما پایش به سبد گلها برخورد و به زمین افتاد و همه آنها خراب شد. اما بازهم پا به فرار گذاشت و به بالای تپه رفت؛ جایی که قرار بود جشن در آنجا برگزار شود. داخل سوراخی در تنه درخت غذاهای خوشمزهای را دید که برای چوببرها بود. او آنقدر از آنها خورد که دیگر نتوانست از آنجا بیرون بیاید و هیچکس هم نتوانست به او کمکی کند و همه رفتند تا به جشن برسند. بچه روباه پشیمان شده و دریافته بود که این تنبیه کارهای زشتی است که انجام داده است، پس پشیمان شد و از خدا خواست تا به او کمک کند و قول داد که دیگر کسی را اذیت نکند، بعد هم از سوراخ بیرون آمد.