داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«جنیفر مکافیل» به همراه نامزدش «جورج» به سفر رفتهاند. آنها سه ماه است که نامزد کردهاند. هوا بارانی است و قطرات باران خود را وحشیانه به شیشه ماشین میکوبانند، جاده تقریبا مهآلود شده بود و با وجود بارش شدید باران به سختی میشد راه را پیدا کرد. آنها قصد رفتن به شهر بچگی جنیفر را داشتند. جنیفر مجبور به توقف و ترک جورج شد تا شاید بتواند جایی را پیدا کند که شب را استراحت کنند، اما... .