داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
کاوه، مثل جوانی مجنون، تمام شب را دور خودش میچرخید. بارها به سر جای اولش برگشته و از همان نقطهای که آریانا دسته گل را به درون رودخانه پرتاب کرده بود، به اطراف نگریسته و دوباره به خیابانها زده بود. ولی چیزی عایدش نشده بود. موقع اذان صبح به خانه خودش رسید. به درون خانهپا گذاشت. خانهای که تمیز و منظم شده بود؛ برای پذیرایی از میهمان غریبه. روی تخت چوبی قدیمی افتاد و دیگر چیزی نفهمید. وقتی از خواب بیدار شد، مبهوت و سر در گم بود.