داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
بچهها دور مادرشان نشسته بودند و با ذوق و شوق، سوغاتیها را میدیدند. سر و صدای شادی بچهها فضای اتاق را پر کرده بود. ارسلان با دیدن شادی کودکان، لبخند پر رنگی بر لبانش نشست. گویی سالها خندههای از ته دل را ندیده بود. همدم توی چمدان یک کلاه زنانه فرنگی را بیرون آورد به رنگ صورتی با غنچههای رز کوچک سفید پارچهای که دور تا دور کلاه به طرز ظریفی دوخته شده بودند. با توجه به برادرش نگاهی کرد و آن را به سمت خودش گرفت و با چشمان بهت زده پرسید: این رو برای من آوردی؟ البته که برای توست.