داستانهای فارسی
داستانهای فارسی
نزدیکی غروب بود. احساس تنهایی کردم. توی اتاقم بودم. یک لحظه فکر کردم انگار تو دنیا جز من هیچ کس وجود نداشت. وقتی مامانم برای شام صدایم کرد، نتونستم صبر کنم. سریع لباس پوشیدم و گفتم مامان خداحافظ! کجا خداحافظ دختر! مامان باید برم. کجا؟ گفتم: مامان دارم می رم خونه ماندانا. در و بستم و راه افتادم به سمت خونه ماندانا. تو راه برای خودم خوندم: ماندانا آی ماندانا بی تو می میرم تو دنیا.