داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
صدای انفجار از جایی نزدیک شنیده شد. خانه لرزید. عبدالله گفت: بهتره در رو بازکنیم. اونا نمی دونن ما شیعه ایم. فرار میکنیم. پیشنهاد عبدالله ابتدا در نظرش خوب جلوه کرد، اما به یاد رفیقش، سلیمان افتاد. اهل سنت بود؛ اما داعش او و پسر بزرگش را در رقه به جرم مخالفت با دولت اسلامی سر بریده بود. حالا که اینها در خانهاش را میزدند، حتماً بهانهای برای مخالفت داشتند.