داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
داستان ما سرگذشت دخترکی است، سرگذشتی که هیچکس آن را برای من نگفته بود و در آن شبهای تنهایی از دفترچه خاطراتش، آنها را خواندم؛ شبهایی که همه به سفر رفته بودند و من تصمیم به نوشتن آنها کردم. قصهای که دخترک را ساخت، چون بتواند بدون او بی دیگران زندگی کند و باور کند که انسان توانایی دارد و تواناییهایش بیش از آن است که فکر میکند. ساخت تا همه بفهمند، آدمی با درد و غصه زاده میشود و با همه نازکیاش همیشه مثل کوه است و من نیز آنها را تبدیل به کتابی میکنم تا نام او همیشه باقی بماند. نامی که دیگر بر روی تخته سنگی در گورستان امامزاده صالح خفته است و سالهاست که جزء پسرش و خواهر کوچکش کسی بر سر قبر او نمی رود و کسی یاد و خاطره او را نمیگوید و از او حرف نمیزنند، حالا تنها یادگاریش، میخواهد هدیهای به او بدهد و نام او را همیشه زنده نگه دارد و به یاد او بنویسد. او دخترکی به نام لیلا بود.