داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
در داستان حاضر، "آقا جمال" که دائما از "شمسی خانم" ـ مادر زن خود ـ شکایت میکند، ابتدا از ترفند "شمسی خانم" در راضی کردن "عصمت" ـ دخترش ـ به سقط جنین، سخن به میان میآورد. سپس اموال منقول و غیر منقولی را که پس از فوت همسر "شمسی" به او رسیده، اما آنها را از فرزندان خود پنهان داشته بازگو میکند. پس از اتمام سخنان "آقا جمال"، عصمت ـ خواهر زن وی ـ او را وکیل قانونی خانواده، معرفی میکند و از او میخواهد تا از تمام اموال باقی مانده که فقط "آقا جمال" از آنها مطلع است، صورت برداری کند و....