داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
راهروی باریک ساختمان دادگاه خالی شده بو. د جلوی درِ بستهی اتاق قاضی، فقط ننه اکبر روی صندلی نشسته بود. همیشه روی همین صندلی منتظر میماند؛ اما این بار، بیشتر از همیشه طول کشیده بود تا قاضی احضارش کند. پیرزن نگاهی به هر دو مرد کرد و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید؛ اما حرفی نزد. فقط با گوشه روسری سیاهش، اشکی را که گوشه چشمانش جمع شده بود را پاک کرد و رویش را برگرداند.