داستانهای اجتماعی
داستانهای اجتماعی
روزی پدر «فلفلی» برای او یک جعبة مدادرنگی خرید. فلفلی خیلی خوشحال شد. او مدادرنگیها را دوست داشت و برای آن که تمام نشوند، هیچگاه از آنها استفاده نمیکرد. اما یک شب مدادرنگیها را در خواب دید و چیزهای بسیاری دربارة نقاشی و رنگها از آنها آموخت. پس از آن فلفلی یک نقاشی زیبا کشید. مخاطبان این داستان تخیلی گروه سنی «ب» هستند.