داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«فریدون»، که به تازگی پدر و مادر خود را از دست داده بود، به تنهایی زندگی میکرد و با حقوق بازنشستگی پدرش روزگار میگذراند. یک شب که آرام در گوشة اتاق نشسته و در دنیای رویایی خود فرو رفته بود، ناگهان صدای او را از اعماق بیرون کشید و پردههای سکوت گرفتة گوشش را لرزاند. آنچنان صدا زیر بود که تا اعماق دیوارههای دلش نفوذ کرد. این اتفاق چند شب پشت سر هم تکرار شد تا این که او کمکم به این صدا عادت کرد. درست پاسی از شب گذشته، این صدای دلنواز، اما غمگین و مبهم به گوش میرسید. بعد از چندین روز صبح دوباره همان صدا را شنید، واضحتر از همیشه، کمی دقت کرد متوجه شد صدا از طرف دشت میآید، وقتی به آنجا نزدیک شد دخترکی زیبا را دید با لبهای هلالیشکل که بر روی نی گذاشته بود و انگار تمام غمهای عالم را در آن مینوازید. در مدتی که آنجا ایستاده بود، اضطراب در رگهایش میجوشید. آرام به چشمهای دخترک نگاه کرد، روح عشق گوشت و استخوانش را پر کرد، تا این که صدایی مردانه و خشن دخترک را صدا زد و او به سیاهچادر برگشت. اتفاقاتی که برای فریدون و دخترک کولی به وقوع میپیوندد، ادامة داستان را شکل میدهد.