داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
اواخر شبی بود که برفهای ریزی از آسمان میبارید. روشنایی چراغ برق در زمینه زرد رنگ، شدت بارش را نشان میداد. همان وقت که بچهها از پنجره بخار گرفته - آن قسمتی که آن را با دست پاک کرده بودند - بارش برف را تماشا میکردند. سارا که در برفها زمین خورده بود، کنار مادرش دراز کشیده و خوابش برده بود. زنگ خانه به همان شکلی که پدرشان مقرر کرده بود به صدا در آمد. چند ویز ویز کوچک و یک ویز ممتد تا اینکه همه خبردار شوند که اوست و باید در را هرچه سریعتر باز کند.