داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
یک گوشه نشستهام و زیر نگاه خصمانهی این آدمها عرق میریزم. به شدت معذبم و هیچ از نگاه آنها خوشم نمیآید. حسی میگوید آنها به هیچ وجه از من خوششان نمیآید؛ مخصوصاً پسر جوانی که درست متوجه نشدم چه نسبتی با ستاره دارد، از همان بدو ورودش، طوری اخمکرده که انگار ارث پدرش را از من میخواهد. سر می چرخانم. ستاره میان چند تا دختر نشسته و پچ پچ میکند. متوجه نگاهم نمیشود و...