داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
دستم را از روی صورتت عبور دادم و با دست دیگرم قلاب کردم. تو را به سمت خودم کشیدم ولی تو اصلاً تکان نمیخوردی. بر عکس هر چه من با قدرت بیشتری تو را به سمت خودم میکشیدم، این من بودم که به زمین نزدیک میشدم و تو مثل سنگی بزرگ از جایت تکان نمیخوردی. مثل آن بود که دستهایم را به دور یک درخت حلقه کردهام و میخواهم آن را از ریشه دربیاورم.