داستانهای اخلاقی داستانهای کودکان و نوجوانان
داستانهای اخلاقی داستانهای کودکان و نوجوانان
در سرزميني پرماجرا، در روستايي كوچك مادربزرگي دانا و مهربان زندگي ميكرد كه يك جعبه جادويي داشت. در آن روستا جواني به نام «فريدون» زندگي ميكرد كه بسيار بدشناس بود. اتفاقاتي كه ميان فريدون و مادربزرگ رخ ميدهد باعث ميشود تا فريدون به خوششانسترين انسان روستا بدل شود. با مطالعه اين داستان كودكان درمييابند كه كلمات مثبتي كه باورشان دارند به همراه گمان نيك به خداي مهربان، آنها را به قلههاي سعادت ميرساند.