داستانهای کودکان و نوجوانان
داستانهای کودکان و نوجوانان
در یک سرزمین دوردست در کنار یک برکهی سرسبز گروهی از حیوانات زندگی میکردند. هرگاه مشکلی پیش میآمد از لاکپشت پیر میخواستند تا با دانایی و تجربهی خود مشکل آنان را حل کند. یکی از روزها سر و کلهی کلاغ پیدا شد و به لاکپشت گفت که شیر دارد به این طرف میآید و لاکپشت برای مقابله با شیر فکری به ذهنش رسید، او حیوانات را صدا زد و گفت: "هرکدام از حیوانات به سلیقهی خود یک ماسک صورت بسازد". چند روز بعد وقتی شیر به طرف برکه آمد. حیوانات که ماسکهای خود را به صورت زده و پنهان شده بودند با سروصدا بیرون آمدند. شیر که از دیدن حیوانات عجیب و غریب ترسیده بود خیلی سریع پا به فرار گذاشت.