داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
میروم پایینتر. در نزدیکترین ریزمداری که به زمین وجود دارد، بیحرکت میایستم؛ یعنی در واقع، بشقاب پرنده بی حرکت میایستد، وگرنه من که دائم وول میخورم و این طرف و آن طرف میروم. میخواهم چند روز تمام وقت، حواسم به کارها و فکرهایش باشد تا به چیزی که میخواهم برسم. هرچه هست در جهان اوست. در اتفاقهایی که برای او میافتد. در فکرهایش. این توانایی را هم مدیون فرمانده قبلی هستم که طوری مرا پردازش کرده است که میتوانم به ترین انتخاب را داشته باشم.